مایکل جکسون
خیارشور
و دیگر هیچ...

{یک تکه شعر ِ خوانده شده از یک شاعر ِ امروزی (؟)}

 

«واااااای! خـــــــداااای من!! تو یک پدیده ای پسر! اصلاً چطور تونستی همچنین چیزی پر از مفهوم و ایهام پیدا کنی؟!!!! وای پروردگارا! ای کاش منم استعدادی مثل این پسر داشتم! واقعاً که تو اوج اگزیستانسیالیسم هستی در بستر رودخانه ای از راشیتیسم! به راستی که یک شخصیت سادومازوخیست هستی تو! ای فراماسونریست ِ گیتاریست! ای وااای ِ بر من!» همه ی اینها عکس العمل یک آقایی بود با از این کلاه های کج، یک عینک بیش از حد گنده و یک پیپ بر دهان!
در همین حین صدای "آه و واویلا"ی دیگران و "تشویق ِ حضار" هم می آمد!

   کمی آنطرف تر یک نمایشگاه نقاشی برقرار بود و تعدادی انسان ِ "لامپور" * دست ها بر چانه و دهان، با نگاه ِ "عاقل اندر صفیه گونه"ای به دنبالِ قاتل ِ بروس علی جان می گشتند که باز هم تصادفاً گزارشگر ما به آنجا رفته بود! یک تابلویی آنجا بود که یک سوراخ یا بهتر بگویم یک حفره ی غیرقابل تشخیص را نشان می داد و بقیه ی تصویر سفید بود! "لامپور"ی رسید و فریاد زد: «چه چیزی بهتر از یک سوراخ می تونه حق ِ مطلب رو ادا کنه؟!! واقعاً این نقاش یه نابقه ست، " یو’ر اِ جینیِس بِیبه " ** !!»

   «آه، ای آناکساگوراس! تو را به آکاردئونیست های خسته ی پاریس می سپارم!!» این آخرین دیالوگ ِ محبوب ترین تئاتر ِ «تن آسا خانه ی پارک هنربندان» به نام ِ «ننه سکینه و اسپایدرمن!» بود و سپس صدای تشویق ِ حضار و سوت های کر کننده شان آمد. گزارشگر بیچاره به محض ِ شنیدن ِ این دیالوگ، از فرط ِ فرو رفتن ِ تاثیر در تحتش غش کرد و قسمت نشد باقی ِ اجرا را به خاطر بیاورد.

   «توت فرنگی های هنرمند در راه ِ استرالیا سری به سنجاب های ستاره شناس می زنند و از من می پرسند چرا؟!!» اسم ِ یک نمایشگاهِ عکس است که در آن نه از توت فرنگی چیزی می بینیم، نه از استرالیا، نه سنجاب، نه ستاره شناسی؛ و نه گاهاً حتی هنر! ولی چه کنیم که طبق ِ یک قانون ِ خیلی هم نوشته هر که صرفاً بتواند دوربینی بخرد برای خودش یک پا عکاس است. گزارشگر ِ سایکوتوپیا پا به درون گذاشت و تعدادی عکس که از درب ِ ورودی فاضلاب و چراغ ِ اتوبوس و کفش ِ پاره و پای کفتر انداخته بودند را نظاره کرد. "از بخت بد" (نه اینکه فکر کنید بخاطر ِ موسیقی ِ بی وقفه ای که در نمایشگاه پخش می شدها!!) نزدیک بود اقلاً یک سکته ی ناقص بزند بیچاره! اصلاً یک موسیقیی بود ها، از این ها که اصلاً سر و ته که ندارند هیچ، به آدم یک سردرد بی درمانی هم می دهند از بس نت های بی ربط و خارج می زنند! گزارشگرمان می گفت هنری که بتواند میگرن را تحریک کند خیلی هنر است. خلاصه خیلی از این نسل هنرمندنماها تاثیر گرفته بود و نزدیک بود برود از همین لامپور ها شود که البته ما به موقع رسیدیم و با شاتگان کلکش را کندیم، که نکند یک وقت برود یک لامپی از خودش بروز بدهد هم آبروی مان را ببرد و هم اعصاب ِ نداشته مان را خراب !! نزدیک ِ درب ِ خروجی ِ نمایشگاه ِ عکس، یک دفتر ِ انتقادات و پیشنهادات گذاشته بودند که گزارشگر ِ خدابیامرز ِ ما هم مثل خیلی های دیگر در آن نوشت: «آفرین، بی نظیر! شاهکار آفریدید ای استـــاد!»

   قرار بود گزارشگر ِ مرحوم سری هم به یک کنسرت تلفیقی-تخیلی و اکران فیلمی در سینما بزند و اگر هم فرصتی بود به یک نمایشنامه خوانی برود که اخبار ِ هنری ِ هفته مان تکمیل شود. اما حیف که فرصت نشد! ما هم با خواندن این گزارش ها تصمیم گرفتیم همینطور محض ِ تنوع (نه از سر بیزاری!) قید ِ موسیقی و سینما و نمایشنامه خوانی و هر هنر و کوفت و زهرماری که سرشار از این لامپ بازی ها است را بزنیم و برویم غاز خودمان را بچرانیم!


پ.ن:

* "لامپور": در واقع از واژه ی "کوالالامپور" گرفته شده که به معنای کوالا ی روشنفکر می باشد. پس لامپور همان انسان هایی هستند که در سرشان لامپ روشن می کنند و در کافه های سطح ِ شهر بسیار مشاهده می شوند!

** یو’ر اِ جینیِس بِیبه: You're a Genious Babe ! 


...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 2:38 توسط می سنگ |

   شاید نوشتن این متن از لحاظ اخلاقی (اهوو) زیاد درست نباشد، اما به قدری این افراد بر روی مخ ِ نداشته ام پیاده روی کردند که مرا وادار به نوشتن این متن کردند. در همین ابتدا خواهشمندم اگر از الفاظ رکیک ناراحت می شوید در همین جا به خواندن این متن پایان بدید و برای خود چای ریخته و نوش جان کنید. نکته ی بعدی اینکه به دلیل وجود «عمو ف یلتر باف» هرجا به حرف ِ "ژ" رسیدید خودتان به جایش "س" بگذارید. 

   می خواهم درباره قشری از آقایان صحبت کنم که کار را به جایی رسانده اند که آدم به این اندیشه روی بیاورد که آلت خود را کنده و به جلوی سگ بیاندازد تا دیگر مرد (!) خطابش نکنند. این قشر کسانی نیستند جز کژلیسان. در ابتدا توضیحی مختصر درباره ی این عمل قبیح می دهم که با مسئله بیش از پیش آشنا شوید. کژلیسی به فرایندی گفته میشود که در طی آن جنس مذکر خود را به خفت و خواری می اندازد و حتی دیده شده که رفقای خود را خوار و ذلیل می کند تا به هدفش که همان زدن مخ مونث مورد نظر است برسد.

   در ادامه به انواع و دلایل کژلیسی خواهیم پرداخت.

   کژلیسی مجازی: این نوع از کژ لیسی که به صورت خطرناکی در حال گسترش است به این منوال است که فرد کژلیس یه صورت مداوم با «لایک» و «شیر» کردن مطالب مونث مورد نظر و ابراز علاقه های کاملاً بیضوانی سعی در جلب توجه وی دارد. البته مطالعات نشان داده است که بعد از مدتی قیافه ی این افراد شباهت زیادی به آلت تناسلی مردانه پیدا می کند، بس که به هدفشان نمی رسند! 

   کژلیسی علمی: روش کار این گونه که بیشتر در مراکز علمی اعم از دانشگاه ها یافت می شوند، به این گونه است که با جلف گیری و سبک کردن خود و حتی دوستان خود سعی در جلب توجه در بین مونثین را دارند. البته باز مطالعات نشان داده که به همان شکل کژلیسان مجازی در می آیند.

   کژلیسی مدیریتی: این گونه شامل افرادی می شود که از لحاظ اجتماعی و مالی در سطح خوبی هستند و کاری جز امضا کردن و لاس زدن با منشی های داف خود ندارند. روندی که این افراد طی می کنند بسیار ساده است. به این ترتیب که با رفتن به جمع منشی های خود و کمی  [بچه باحال] بازی در آوردن باعث لمس شدن تن داف ها (منشی ها) می شوند و دل آنها را به دست می آورند. مطالعات نشان داده که این تنها گونه از کژلیسان هستند که به هدف خود می رسند.      


این سه گونه اصلی بوده و گونه های دیگر زیر مجموعه ی این گونه ها محسوب می شوند.


   اما بپردازیم به دلایل کژلیسی: از اصلی ترین دلایل این عمل قبیح در کف  بودن فرد کژلیس می باشد. اما این نکته را باید ذکر کنم که یک کژ لیس تو کفه اما یک تو کف الزاما کژلیس نمی باشد. البته پزشکان به تازگی دریافته اند که کژلیسی یک بیماری بوده که افراد مبتلا به صورت بیمارگونه ای این عمل قیبح را با هر مونثی که در محیط کاری خود ببینند انجام می دهند. خطری که این بیماری دارد واگیر دار بودن آن است و روش انتقال آن معاشرت با فرد کژلیس می باشد.


   در انتها ابراز امیدواری می کنم که این بیماری مهلک هرچه سریعتر از میان برداشته شود و صحبت های خودم را با شعری به پایان می رسانم:

من آن گلبرگ مغرورم که می پاشم ز پر آبی ، ولی با ذلت و خواری پی در و داف نمی گردم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 19:57 توسط مسدود |

   چهل هزار تومان کارت بن کتاب دارم که شاید باید یه صفر جلوش بذارم تا تقریباً بتونم کتابای مورد نظرمو بخرم. آخه می دونید که: کاغذ گرون شده ، دلار و بنزینم که استغقرالله هر روز سلامی به ناموس ِ ملت می کنن! بعد می دونین که ، ما خودمون که جنگل نداریم تو این کشور ِ کویری! باید چوب از اونور بیاریم واسه کاغذامون، واسه همینم قیمت دلار تاثیر غریبی رو قیمت کاغذایی که 10 سال پیش خریده شدن می گذاره!!

   یکی از نکات جالب نمایشگاه اینه که نشر ِ بــــوق.. که تصادفاً منم می خوام طبق روال هر سال سری بهش بزنم اصلاً اجازه ی اومدن به این نمایشگاه بین المللی و بسیار پربار رو نداره و خودش مستقلاً یه نمایشگاهی زده که بیا و ببین. یه جاهایی می رم می بینم یه کتابی رو پولم نمی رسه بخرم، خریدنشو به بعدها موکول می کنم. تا میام از غرفه دور شم آقاهه داد می زنه: «اگه می خوای بخری همینو بخر که چاپ جدیدش بیاد قیمتش تقریباً دو برابر اینه» فکر که می کنم از این خواب ِ کمدی متعجب تر می شم. صدای فکرم: «یعنی تقریبا 64 هزار؟ به تومان!!؟» صدای فکر آقاهه: «بــعععله!» منم که «ار ار!» دستمو می کنم تو جیبم دنبال سکه هایی بگردم که جامعه شناسان ِ تاکسی ران بهم دادن!

   نشر بعدی که رو کاغذم می بینمو پیدا می کنم. یه خانمی با سبیلی وابسته به دو عدد گانز (!) «السلام علیک» می گه. میگم «اشهد ان لا اله الا الله» و کتابی که می خواستم رو درخواست می کنم. بعد می فهمم اصلا به من السلام علیک نگفته بوده، بلکه داشته به صورت ایستاده با خدای خودش احوال پرسی می کرده. خانوم با دست اشاره می کنن که برم به سمت دیگه ی غرفه. جلوش نوشته: «برادران». برادری با سبیل فابریکی ِ نورانی یی سلام می ده. من هم دستی به روی سینه سلام می دم. کتاب مورد نظرمو درخواست می کنم و با جواب جذابی روبرو می شم: «برادر جان، این انتشارات تغییر کاربری داده، در واقع مدیر اینجا متحول شده و تصمیم گرفته به جای خزعبلات گذشته کتاب های به درد بخورتری چاپ کنه! شما می تونید به جای اون کتاب، اینو مطالعه کنین، بسیار مفید خواهد بود.» و با لبخندی ملیح کتابی رو به دستم می ده که روش نوشته: «ازدواج موقت، موهبت زمینی!» یک نگاهی می کنم که مثلاً یک چیزی بگم. ولی خب زبان به دندان می گیرم و گل می گیرم!!

   غرفه ی بعدی: اسم 7 تا کتاب رو می گم. 6 تاش رو تو نمایشگاه ندارن و فقط تو خود انتشارات ازشون موجوده! اون یکی ِ آخری هم یکی ازش هست که در اصل به عنوان مگس کش استفاده می شده و استفاده ی بدون دستکش مخصوص  از اون خیلی خطرناکه حسن! غرفه های دیگه هم که یا کتاب های تخصصی موهبت شناسی زمینی دارن که از سطح سواد امثال من خیلی بالاترن و یا سرشار از شاهکارهای ادبی اساتیدی همچون ب.بی ادب پور ، فجیعه رجیمی ، خانم پیاز و جعفری و امثالهم هستن که اونام خوندنشون واسم خیلی زوده. پس بی خیال می شم میگم برم بن رو بدم به یه استاد دانشگاهی چیزی، که بره یه سری کتاب تخصصی موهبت شناسی بخره. اما یه کم که می گذره با خودم می گم بذار برم باهاش یه مجموعه شعری چیزی بخرم. میرم یه انتشارات درست درمون می گم از آقای فلانی (که ازش هیچی کتاب ندارم و سبک و سیاقشو دوست دارم) مجموعه شعر دارین؟ می پرسه «هنوز زنده ست؟» جواب می دم «آره چشم حسود کور!!» می گه: «پس مطمئناً نداریم! شاعری که نمرده باشه که شاعر نیست جانم!» بعد یه کتاب پیشنهادی جلو میاره که روش نوشته «چگونه زنان را جذب کنیم!» چونمو می خارونم عین احمقا! فکر می کنم حتماً دوربین مخفیه!

   اندر فکر فرو میرم و به حیاط پر از جمعیت رو می آرم! همه جا پره از غرفه های فست فود و آبمیوه فروشی و آب معدنی و کوفت و زهرمارهایی از این قبیل. اصلاً اینجا یک جور شور و شوق دیگه ای تو مردم پیدا میشه که نمیشه توصیفش کرد. لذت می برم از اینکه هم وطنان گرامی رو تو این وضع لولیدن شورانگیز می بینم و به صورت غیرارادی غرق در شادی میشم! از اونجا که همه ی چمنا پر از جفتای کتاب خونه می رم یه جا رو آسفالت خودمو میندازم و تو فکر فروتر می رم! به این شلوغی سرسام آور که نگاه می کنم یه چیزی رو کشف می کنم: «دلیل اینکه ما تو این کشور انقدر از همه لحاظ موفق و خوشحال هستیم اینه که اینهمه کتاب خون و با فرهنگ داریم که فقط و فقط به خاطر ِ کتاب به اینجا اومدن تا کتاب های جدیدتری بخرن و در اسرع وقت بخونن!» بعد یهو به خودم میام و می فهمم دوره ی کدکنی و شمیسا و کوندرا و کامو و سارتر و تولستوی و داستایوفسکی و ژید و از این قبیل آدما گذشته، می فهمم که باید متحول شم. خیلی سریع متهوع میشم و با لبخندی بر لب به سوی غرفه های قبلی میرم. یه مجموعه شعر از یه شاعر مرده، یه دونه از «چگونه زنان را جذب کنیم!»، چندتا کتاب از فجیعه رجیمی و امثالهم! و در آخر هم کتاب «ازدواج موقت...» رو می خرم و سعی می کنم یه کمی شو تو راه بخونم.

   خیلی خوشحال به خونه بر می گردم و همه ش منتظرم یکی تکونم بده بگه بیدار شو برو به کار و زندگیت برس! اصلاً بگه پاشو برو مدرسه! اصلاً بگه پاشو می خوام ببرمت مهد! اما خب من هرچی این کتابه رو می خونم و جلو می رم هیچکی بیدارم نمی کنه. حالا این آقایی که اینجا نشسته و اینا رو برای شما می گه چندین بار اون کتاب رو خونده و می تونه سخنرانی خیلی مفیدی در مورد «ازدواج موقت» براتون ترتیب بده و اگه بخواید از خاطرات خودش در این مورد براتون بگه! این دست آورد یک فروند انسان بدبخت از نمایشگاه کتاب امسال بوده و خیلی هم از این بابت به خودش می باله که داره از اون وضع فلاکت بار خارج می شه. در آخر آرزوی موفقیت های مشابه برای دوستان و آشنایان، اقوام دور و نزدیک، دوستانی که تو جمع ما نیستند (و همه ی دیگر کسانی که طبق عادت اسمشونو تو هر میکروفونی می گن) داره!


...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 2:55 توسط می سنگ |

http://kholocheel.persiangig.com/image/18340_2902.jpg

از انجا که ما به حقوق خود و ديگران اشنايي کامل داريم، بنابراين اهميت زيادي برايش قائل مي باشيم و در هرجا که حقي از حقوق ما و يا ديگري را ضايع کنند سريعا رگ گردنمان بيرون زده و از حقوق ضايع شده مان دفاع مي کنيم؛ مثلا اگر در تاکسي راننده پنجاه تومان کمتر بدهد ماشين را بر سرش خراب مي کنيم؛ و يا در صف هاي مختلف، اگر يک نفر صف را رعايت نکند خشتکش را بر سرش کشيده  و از حقوق ضايع شده مان دفاع مي کنيم. بنابراين در چنين جامعه ايي که حتي با کوچکترين حق خوري و بي عدالتي ، افراد رگ گردنشان به بيرون ميزند ، صحبت از بي عدالتي گزافه گویی است و تنها هدف از آن خشک کردن اين رگ هاي غيور هميشه در صحنه ي بيرون زده است. ما به عنوان "رگ بيرون زدگان" بايد هوشيار باشيم  تا مبادا اين سرمايه ملي-مذهبي-قوميتي را از ما گرفته و همچون غرب بي رگ و سيب زميني شويم. ما بايد به بيرون بودن رگ هايمان افتخار کنيم!

   حال که بحث به اینجا کشید لازم می دانم توضیحاتی من باب ِ رگ بدهم. اصولاً دو نوع رگ داریم. اولی همونیه که در بدنمون وجود داره و باعث گردش خون در بدن می شود، که انچنان مهم نیست. نوع دوم ، رگ غیرت است که فقط و فقط در جنس مذکر انسان وجود دارد. حیطه ی کاری این رگ مربوط میشود به ناموس! در اینجا به عنوان یک فرد متعهد وظیفه ی خود می دانم به دلیل حجمه ی فرهنگی که به ما شده و سعی در نابودی این فرهنگ غنی سازی اورانیوم!!!! ببخشید ، این فرهنگ غنی  شده است ، توضیحاتی من باب ِ این کلمات از یاد رفته بدهم. 

   اصولاً جنس مونث انسان در حیطه ی ناموس قرار می گیرند. بدین معنا که همه ی مونثان ناموس محسوب می شوند. در ابتدا ناموس پدر و برادر و در ادامه ناموس شوهر خود که البته در انتها از ناموس بودن می افتن. حال فرد مذکرِ حاوی رگ غیرت در صورت مشاهده ی هرگونه فعالیت خارج از حوزه ی تعریف شده برای ناموس (که شامل غذا پزی ، کنه شویی و تفریحات سالمی مانند سبزی پاک کردن می باشد) این حق را دارد که ناموس را از زندگی ساقط و در صورت کم بودن میزان رگ غیرت او را دچار نقص عضو کند. در این لحظه است که جامعه و نوامیس دیگر وی را تمجید کرده و مورد ستایش قرار می دهند.

   از فعالیت های دیگر مذکر حاوی رگ غیرت جنگ و نزاع با یک مذکر حاوی رگ غیرت دیگر بر سر ناموس     می باشد که تلفات ناشی از این جنگ به میزان غیور بودن آنها بستگی دارد. نکته ای که در اخر باید به آن اشاره کنم این است که فرد غیور هر گهی که بخواهد میتواند نوش جان کند؛ حتی لاس زدن با نوامیس دیگران در خفا، اما ناموس وی گه می خورد گه اضافه بخورد.


امیدوارم با این توضیحات مختصر و کوتاه شاهد رشد هرچه بیشتر رگ های غیرت در مذکرین باشیم.

و من الله توفیق

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:15 توسط مسدود |

   از شما چه پنهان که از صبح تا همین لحظه مشغول ِ کندن ِ موهایم بوده ام. قصه اش دراز است. بگذارید از ماجرای «زمان»ها شروع کنم. می دانید که اصولاً برای انسان ها سه زمان تعریف شده است: گذشته ، حال و آینده. ولی از آنجا که ما ایرانی ها کلاً انسان های خارق العاده و عجیب الخلقه ای هستیم آن را به چهار ارتقاء داده و با مشت به دهان ِ استبداد ِ انسانی(!) کوبیده ایم. تعریف ِ ما ایرانی ها از این قرار است: گذشته ، حال ، آینده و «زمان ِ شاه»! البته گاه مشاهده می شود که پدربزرگان ِ ملت از زمان ِ چهارم با نام ِ «زمان ِ ما» نیز یاد می کنند. حتماً شنیده اید که می گویند «والا زمان ِ ما...» و اصولاً از آن «زمان» به خوبی یاد می کنند. اصلاً یک جوری می گویند که آدم در ماتحت ِ باورش فرو نمی رود که نمی رود! همان پدربزرگ هایتان را می گویم که می نشینند از هر دری غرغری می کنند و هی همه را می چسبانند به رژیم ِ بی گناه و خدمتگذار. همان ها که هی می گویند «شاه خدابیامرز...». همان ها که وقتی ازشان می پرسی «پس چرا زدی پس ِ کله ی بدبخت از مملکت انداختی ش بیرون؟» رنگ عوض می کنند و می گویند «والا ما که نبودیم!». اصلاً همین جمله بود که مرا به کندن ِ موهایم واداشت!

   طبق محاسبات ِ بنده از هر صد پیرمرد ِ ایرانی نود و پنج تایشان از «شاه خدابیامرز» حرف می زنند و لا اقل نود و سه تایشان می گویند «ما که نبودیم»! و این حقیر هر از چند گاهی در اوج ِ حماقت می اندیشم که آنهمه «آری» از کجا آمد آیا؟! بگذریم. می خواهیم به جاهای شیرین تر و صد البته «علمی-تخیلی»تر ِ مسئله برسیم.

   اینطور که من فهمیده ام «زمان ِ شاه» هیچ گونه شباهتی با «زمان» ِ فعلی نداشته است. ظاهراً ویژگی های عجیبی داشته. اصلاً خیر ِ سرش مدینه ی فاضله ای بوده برای خودش. امروز تصمیم گرفتم تفاوت های اساسی ِ این دو زمان را از زبان ِ یکی از پیرمردان ِ فعال ِ مترو (در زمینه ی شکلات دادن به پسربچه های دبستانی) بشنوم. به همین منظور مصاحبه ای با یکی از حرفه ای ترین هایشان تهیه کرده ام:

 

من: سلام آقای پیرمرد. خیلی خوشحالم که دعوت ِ ما رو قبول کردید!

آقای پیرمرد: سلام پسر جــــان! (با نگاهی مملو از شیطنت!) من هم خیلی خوشحالم که شما بنده رو به برنامه تون دعوت کردید! شکلات میل دارید؟!

من: !!! نه آقا جان! میل ندارم و نخواهم داشت. لطفاً درباره ی تفاوت های «زمان شما» و «زمان ما» بگید.

آقای پیرمرد: والا زمــان ِ مـــــا...

من: ای بـــابـــا!! باز شروع شد! منظور زمان ِ شاه بود! :

آقای پیرمرد: آها! خب خیلی تفاوت های زیادی دارن! مثلاً از همه مهم تر اینکه اون زمان مرغها یکی انقدر بودن!!

من: اااااا!!! آقا این که شما نشون دادین که گاو بود!!

آقای پیرمرد: هه! حرفایی می زنیا جوون! شما بچه های روغن نباتی هستین نمی دونین! آخه گاو انقدر کوچولو؟!! گاوا اونموقع اندازه ی فیلای الان بودن!!

من: بله!  : |    چقدر هم سایز ِ مرغ تاثیر ِ مهمی تو زندگی ِ ما داره!!

آقای پیرمرد: بعله جوون! عرضم به درزتون کــه..

من: تصحیح می کنم: به حضورتون!

آقای پیرمرد: بله همون! ببخشید دیگه ، اینا تأثیرات ِ محیط ِ کارمه! می گفتم... تفاوت های دیگه ای که داشت... ممم... خب مثلاً ما اون وقتا می رفتیم کاباره یه خانم ِ خوشگلی می اومد جلو سفارش می گرفت. یه آبجو «شمس» (در اینحال اینجانب نیشم باز می شود: D  ) می زدیم تو رگ زندگی شیرین می شد! خیلی خوب بود اون زمان!

من: خب الانم که می تونین یه آبجو «توبورگ» بزنین ، زندگی هم خیلی شیرین تر میشه!!  (و نیشم همچنان باز است!)

آقای پیرمرد: کوفت!

من:   : |

آقای پیرمرد: این گند و کثافتا که شما جوونای امروزی می زنین که اون وقتا نبود! نمی دونم چیه اسمش...این راک و کراک و کداک و شیشه و پلاستیک و اینا... اونوقتا فقط تریاک بود و حشیش و مشروب! هر کسی هم مصرف نمی کرد!

من: بله ، بیشتر مردا مصرف می کردن! !

آقای پیرمرد: آره دیگه...فقط چند پیک مشروب می خوردیم. گاهی بعدش یه کمی تریاک می کشیدیم. یه وقتایی هم بعدش چند کام حشیش می زدیم. احتمالاً یه شبایی هم بعدش یه سری به «...ده خونه» می زدیم!! ولی دیگه سـیـــــگــــــار نمی کشیدیم!

(با یک لحنی گفت «سـیـــــگــــــار» که انگار اولین گناه از هفت گناه ِکبیره ست!!)

من: عجب! چقدر آدمای سالمی بودید شما! ای کاش اون وقتا منم بودم. آخه مگه میشه یکی انــــقدر آدم ِ خوبی باشه! واقعاً افسوس می خورم!

آقای پیرمرد: بعله! پس چی فکر کردی؟! فکر کردی ما کم الکی بودیم واسه خودمون؟ شاه خدابیامرز خدمت کرد به ما! سینماها چقدر خوب بودن. میرفتیم یه فیلم می دیدیم اصلاٌ حال می اومدیم. الان چیه این مزخرفا؟ همه شون روسری سرشونه! این لباسا چیه این زنا تو این فیلما می پوشن؟ آخه اینم شد سینما؟!

من: بعد اونوقت اینایی که گفتین همه جزء ِ خدمات ِ شاه بودن دیگه؟

آقای پیرمرد: پ َ چی پ َ ؟! تازه فقط همینا نبودن که! خیلی کارا کرد. مثلاً اونموقع ما تو همین تهران ِ خودمون سفارت ِ آمریکا داشتیم!! می فهمـــی؟!! تازه «زمان ِ ما» شکلات هم انقدر گرون نبود ؛ تو که نمی دونی چقــــدر کار ِ ما سخته! (صدای آه کشیدن!)

من: اااااا!!! جدی می گین؟!! سفارت ِ آمریکا؟ یعنی اونوقتا خارجیای واقعی هم می اومدن تو تهران؟ میگما! شاه که انقدر خوب بود چه مرگتون بود نذاشتید زندگیشو بکنه؟!

آقای پیرمرد: والا ما که نبودیم! برید از اونا که بودن بپرسید!

و اینگونه بود که اینجانب مشغول ِ کندن ِ موهایم شدم! : |

 

پ.ن: با عرض ِ پوزش از تعداد ِ خیــــلی خیــــلی زیاد ِ بازدیدکنندگان که هی درخواست از خودشان ول می دادند که بیایید پست بدهید و ما هی می گفتیم به چشم! لازم به ذکر است که در این مدت مسدود جان لطف کرد و دهان ِ ما را سرویس ِ مدارس ِ سراسر ِ کشور کرد ، بلکه مطلبی پست کنیم. اما چه کنیم که فراخ شلواری (واژه ایست که به ماتحت و گشادی اش مربوط می شود!) و امور ِ زندگی نمی گذاشتند این مطلب را که مدت هاست نوشته ایم تایپ کنیم! حالا هم که باز طولانی شده است و مزخرف ، به گنده گی تان ببخشید!

 

...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 17:20 توسط می سنگ |

   ما کلاً انسان های اهمیت دهنده ای هستیم و به مسائل اطرافمون بسیار اهمیت می دهیم. یکی از این مسائل حقوق شهروندی است که از نون شب و فارسی1 هم مهمتر است. از آن جایی که این مفهوم کاملا برای ما جا افتاده است نیازی به توضیح بیشتری نمی بینم و به اصل مطلب می پردازم.

   یکی از مواردی که در حقوق شهروندی اهمیت بالایی دارد استفاده از وسایل نقلیه عمومی برای کمتر آلوده شدن هوا و... می باشد. و اصلاً هم فکر بد به ذهنتون راه ندید که چه میدونم بنزین گرونه ، جریمه ها زیاد شدن یا مثلاً رانندگی در خانم ها همه گیر شده است و ... . اصلاً و ابداً! استفاده ی زیاد از این وسایل فقط و فقط به خاطر «اهمیت ده» بودن ماست و بس.

   بنده هم به دلیل اهمیت ده بودن زیاد از این وسایل استفاده میکنم و به شما هم پیشنهاد می کنم. برای اینکه با این وسایل بیشتر آشنا بشید توضیحاتی را در ادامه قرار می دهم تا با مفاهیم این حوزه بیشتر آشنا شوید:

   همانطور که گفتم ما کلاً انسان های  اهمیت دهی هستیم بنابراین اولین مسئله ای که وجود دارد شلوغی و ازدهام  بیش از حد است که البته به خاطر صمیمیت و مهربانی که در ما وجود دارد این مسئله باعث زیبایی بیش از حد این وسایل شده است. شما شاهد صمیمیت زیادی در بین افراد هستید به صورتی که مدام یکدیگر را در آغوش گرفته فشار می دهند و حاضر به جدایی نادر از سیمین... ببخشید!!! حاضر به جدایی از یکدیگر نمی باشند! گرما و صمیمیت موج میزند و شما در این موج خروشان هر چه بیشتر از قبل احساس اهمیت ده بودن می کنید.

   اصلی که به اشتباه جا افتاده است این است که ابتدا باید پیاده شوند و بعد افراد بیرون سوار شوند اما این اصل مقایرت کامل با اصل صمیمیت دارد چون گروهی که جمعیت بیشتری دارد ابتدا باید وارد و یا خارج شوند تا این صمیمیت هرچه بیشتر حفظ شود. دقت داشته باشید که به اتفاقاتی که در این وسایل می افتد با عمق بیشتری نگاه کنید مثلا زمانی که درب ها باز می شود و افراد هجوم می آورند ، برای نشستن نیست ؛ بلکه برای این است که  اگر سالمندی را دیدند جای خود را به او دهند.

   مسئله ی دیگر مکانی ناشناخته در این گونه وسایل است که تنها از بیرون وسیله دیده می شود. البته گزارش شده که توسط راننده های شرکت واحد هم دیده شده و آن مکانی است به اسم «اون وسط»! به این ترتیب که افرادی که قصد ورود دارند مدام شما را به رفتن به این مکان ناشناخته دعوت می کنند که «برو اون وسط جا هست»!

   از دیگر امتیازات که بیشتر مربوط به مترو میشود خرید وسائل مورد نیاز است شما می توانید به راحتی به مقصد برسید و وسائل  خود را نیز خریداری نمایید! از ویژگی هایی که بیشتر مربوط به تاکسی می شود این است که شما می توانید به جای پرداخت هزینه های سرسام آور به دانشگاه ازاد با هزینه ای کمتر و استفاده ی بیشتر از تاکسی در رشته های علوم سیاسی ، فلسفه ، تاریخ ، ادبیات و... به بالاترین مدارج برسید.

   اگر افرادی را دیدید که به صورت غیر عادی همیشه در یک خط اتوبوس و یا مترو حضور دارند ، دلیل ساده ایی دارد: افرادی هستند که سن و سالی ازشان گذشته و علاقه ی زیادی به کودکان دارند وسعی می کنند گرما و صمیمیت خاصی را بهشان منتقل کنند. این افراد در زمان خلوتی با گرفتن میله ها (به صورت بارفیکس)خود را گرم کرده و در زمان شلوغی این گرما را به کودکان منتقل می کنند. البته گزارش شده که در بعضی مواقع به دلیل بالا رفتن حرارتشان ، این گرما را به افراد با سن های بیشتر هم منتقل می کنند.

در آخر مجدداً شما را به استفاده از این محیط گرم و صمیمی دعوت می کنم.

______________

پ.ن: من انسانی گشاد می باشم به همین خاطر متن هایم همیشه پر از غلط املایی و ... میباشد. از همین تریبون استفاده میکنم و از دوست و همکار عزیزم می سنگ کمال تشکر را برای سر و سامان دادن به متن هایم دارم...

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 2:11 توسط مسدود |

   دانشجویان عزیز مبحثِ امروز درباره ی موسیقیِ ایرانی و روندِ پیشرفتِ آن در سالهای اخیر است. امیدوارم کاغذ و قلم آماده کرده باشید! سعی می کنم تا جایی که در توانم هست ، مطلب را به طورِ خلاصه بیان کنم. همانطور که مستحضر هستید ، در مقوله ی ارزشِ یک قطعه ی موسیقی چند مسئله تاثیر مستقیم دارند. آهنگسازی و تنظیم ، همپای آنها ترانه ی موسیقی و در کنارشان موقعیت و هدفی که موسیقی در خدمتِ آن ساخته شده است.

   خوشبختانه در روزگاری که ما به سر می بریم ، موسیقیِ «ایرانی» از لحاظ همه ی فاکتورهای ذکر شده در اوجِ خود به سر می برد. به طوری که اگر از چنین موهبتی بهره نبریم ، در دنیای پسین یک میله ی آهنیِ داغ از یکی از مجراهای درونی مان عبور می دهند و اگر بپرسیم «چرا چنین می کنید» می گویند «پس چگونه کنیم؟!! برای ناشکرهایی مثل شما همین هم کم است ، و هر جا دیدیمتان می کشیمتان!!»

   بگذریم. عرض می کردم ، خوشبختانه در این برهه ی زمانی موسیقی دانان نالایق و سخیفی همچون «صبا» ، «خالقی» و از این قبیل عمرشان را به شما داده اند و مدعیانی همچون «شجریان» هم جزءِ خوارج محسوب می شوند و این اتفاقات تاثیرات به سزایی بر روی موسیقی ایرانی گذاشته است. از مهم ترین تاثیراتش این بوده که روندِ پوچِ هزاران ساله ی ابتذالِ موسیقیِ ایرانی را به پایان رسانده است! از طرفی با چند انقلابِ هنری که در چند سالِ اخیر توسط ِ هنرمندانِ ایرانی رخ داده ، دیگر اثری از آن ابتذالِ کذایی یافت نمی کنیم.

   در این برهه ی زمانی _که از نظر ِ این حقیر ، به راستی یک رنسانس ِ هنری است!_ دیگر به جای خواندن از گل و بلبل و غزل های «ترانه سرا»یان ِ سخیفی همچون «سعدی» و «حافظ» و «مولانا» _یا از آن ترانه سرایان ِ «نو»_ ، ملت می آیند از اشعار ِ «شاعر»انی همچون سعید پانتر ، ساسی مانکن ، علیشمس  و از این قبیل استفاده می کنند. دیگر شعرهای صد تا یک غاز ِ عاشقانه و عارفانه و اجتماعی و سیاسی ِ گذشته گان درد ِ کسی را دوا نمی کند. حالا تنها اشعار ِ دورکمری ، ویوی عقب ، ویوی کنار و ... _که از ذکر ِ دقیقشان معذوریم_ به درد ِ مردم می خورند. همان مضمون هایی که از درد ِ جامعه می گویند ، درد ِ خودارضـ ـایی! دردی که گمان می کنم همه را دچار ِ خود کرده ، زیرا در همه جا می شنوم که چنین موسیقی هایی گوش می دهند و این جای بسی امیدواریست که «ملت ِ بیدار ِ ما می دانند که چه چیز ارزش ِ وقت گذاشتن دارد». _تنها کافیست سری به آمار ِ فروشِ فیلم هایی از قبیل ِ «اخراجیها» بیندازید تا به این گفته ی بنده ایمان بیاورید._

   گمان می کنم در این لحظه فردی در دنیا وجود نداشته باشد که به جایگاه ِ بلند مرتبه ی شاعران ِ ذکر شده واقف نباشد. شاعرانی که وقت و عمر و نیروی خود را صرف ِ ادبیات ِ فارسی و موسیقی ِ ایرانی کرده اند. اساتیدی که هرگز نمی توان خدماتشان را فراموش کرد و متاسفانه ما ناشکرها هنوز که هنوز است مراسم ِ بزرگداشتی درخورِ شأن و منزلتشان برگزار نکرده ایم. و این به راستی سبب ِ شرمنده گی ِ ما در برابر مردمان ِ دیگر کشورهاست. یکی از شعرایی که به نظر ِ این حقیر خیلی در حقش کم لطفی شده استاد «حیدرزاده» است. کسی که همه ی ساختارهای شعر ِ فارسی را می شناسد و آگاهانه همه را در هم می شکند و روح ِ اساتیدی چون «فردوسی» را شاد می کند. کسی که پا به پای آهنگسازان ِ مطرحی چون «زمانی» _همان که برند ِ لباسِ زیرِ مردانه هم دارد!_ زحمت می کشد! کسی که آنقدر فداکار است که حتی «سر ِ تخت طاووس می ایستد ، فقط به خاطر ِ تو !!!» چه بگویم که زبان در دهانم یک جوری می شود اصلاً !

   این همه کلی گویی را کنار بگذاریم. جا دارد که در اینجا یکی از محبوب ترین قطعاتِ استاد ِ عزیز «ساسی مانکن» _ملقب به «ریمسکی ساسایوفسکی!»_ را به شما معرفی کنم. قطعه ای که با وجود ِ محبوبیت ِ غیرقابل ِ انکارش ، هنوز جای بحث و تحلیل دارد. قطعه ای به نام ِ «تهران رو L.A  کن!» طبق ِ معمول سراینده ی غزل  و آهنگسازِ این قطعه خود استاد هستند و همچنین تنظیم کننده و نوازنده ی کیبوردِ _منظور کیبورد ِ کامپیوتر است_ آن هم یک استادی هستند به اسم ِ «امیر مسعود». در یکی از وبلاگ های تحلیل ِ تخصصی ِ موسیقی مطلبی درباره ی این قطعه یافتم که لازم می دانم به اشتراک بگذارم: «این اولین باره که ساسی مانکن یک ترک رو به تنهایی میخونه. ساسی سبکو استایل جدید و فوق العاده ای به نام 9/6 ابدا کرده که بی تردید همه رو حیرت زده میکنه.  تنظیم این کار، مثل سایر کارهای ساسی با امیر مسعود بوده که همکاری این دونفر همیشه = انفجار بوده.» دقیقا همین مطلب را در یک وبلاگ تخصصیِ دیگر هم مشاهده می کنیم. از طرفی در یکی از معتبر ترین بلاگ های تخصصی ِ دیگر هم مطلبی نوشته شده که تاکید بر عظمت ِ «ساسی» دارد! : «به جرأت میتونم بگم که ساسی مانکن محبوب ترین خواننده ی ایرانی در کشور عزیزمان ایران و در سرتاسر دنیا میباشد. این خواننده ی اهوازی آهنگ جدیدی خونده که اگر به آهنگ نیز گوش کنید ساسی مانکن اشاره به سبک جدید این آهنگ دارد که از آن با نام "شیش و نه" نام برده. در کل آهنگ های ساسی مانکن بسیار شاد و جذاب میباشد واین آهنگ نیز از این قاعده مستثنی نیست.»

   همانطور که مستحضر هستید کسرِ میزان های موسیقی اعدادی هستند که ضرباهنگ ِ موسیقی را تعیین می کنند. از قبیل ِ 6.8 ، 4.4 ، 3.4 ، 7.16 ! این کسرِ میزان ها تا قبل از انقلاب ِ هنری ِ همه گیر ِ استاد «ساسایوفسکی» تنها کسرهایی بودند بر روی اعداد زوج _به غیر از عدد 1_. اما بعد از ورود ِ استاد ، موسیقی دانان دریافتند که می توانند این اعداد را بر روی اعداد ِ فردی مثل ِ 9 قرار بدهند!!! این یک انقلاب ِ عظیم در زمینه ی موسیقی بوده که به قول ِ خود استاد «شيش و نه رو مانکن آورده ، بتهوون کم آورده!» و به راستی این چیزی جز حقیقت نیست! «بتهوون» اگر در این برهه ی زمانی زنده بود و می فهمید که می توان از کسر ِ میزان 6.9 هم استفاده کرد ، از فرطِ احساس ِ جهالت خودش را کٌشی می نمود!

   کلاس امروز خیلی طول کشید. امیدوارم حوصله تان سر نرفته باشد. اینکه تصمیم گرفته ام کلاس را در همینجا به پایان برسانم به این دلیل نیست که سمفونی ِ «تهران رو L.A  کن» دیگر جای تحلیل نداشته باشد. بلکه به این دلیل است که باز هم نمی دانم چه بگویم که زبانم در دهانم یک جوری شده است دوباره!! اساتیدی مثل استاد «ساسایوفسکی» کم نیستند و این حقیر تاب و تواناییِ تحلیلِ آثار ِ همه ی این اساتید را ندارم. به علاقمندان پیشنهاد می کنم جستجویی در سایت های معتبر بکنند تا با اساتیدِ دیگر هم بیشتر آشنا شوند. امیدوارم شما هم از این موسیقی های دور کمری ، ویوی عقب و ... گوش بدهید و آنقدر گوش بدهید که جانتان بالاخره از یک جایی بزند بیرون ، چون از آغاز ِ پست ، انقدر دروغ گفتم که حالت تهوع گرفتم!! (آیکون ِ لبخند ِ آنطوری!)

 

...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 2:15 توسط می سنگ |

  http://kholocheel.persiangig.com/image/561842_orig.jpg

(همین اول بابت طولانی شدن معذرت می خواهم خودم حوصله ی خواندن متن های طولانی را ندارم اگر حال داشتید بخونید نداشید هم بشینید چایی بخورید...)


   کافه به جایی گفته می شود که ملت (معمولا بی کار)زمان خود را در انجا به ... می دهند. فرق کافه و کافی شاپ در ظاهر و افرادی است که به این مکان می روند، در کافی شاپ 99 درصد دختران و پسرانی هستند که جایی برای لاس زدن پیدا نکرده و به کافی شاپ پناه اورده اند. البته اشتباه نشود در کافه هم به وفور شاهد لاس زدن خواهید بود اما باز نوع لاس زدن است که کافه و کافی شاپ را از هم جدا می کند (در این باره توضیح داده خواهد شد)!


خصوصیات یک کافه نشین :

   شما به عنوان یک فرد کافه نشین در وهله ی اول باید بیکار باشید البته دانشجو هم می تونید باشید.   حتی المقدور یک کافه پاتوق داشته باشید هرچه گم و گور تر ، بهتر . در ضمن کافه های دیگر را کافی شاپ بدونید (توهین محسوب میشه)! اصولا کافه نشین ها افرادی بسیار بسیار هنری  هستند که این افراد هنری دارای خصوصیاتی هستند که به شرح زیر می باشد:

   خانومها:
کچلند و لباس های سنتی ِ گل منگولی می پوشند و البته گشاد . حد فاصل مچ تا بازویشان را دستبندهای بافتنی فرا گرفته است. انرژیک هستند و با دیدن بچه دماغو های فال فروش دستی بر سرشان می کشند و حرفی میزنند و فالی می خرند و به راهشان ادامه می دهند. یک نکته ی مهم گوشهایشان از روسری بیرون است (به صورت بَلبَلی)

   آقایون:
هپلی اند ، صورتشان تا بحال مفهومی به نام شش تیغه را درک نکرده است. موهیشان چه بلند چه کوتاه بهم ریخته است. شل و ول بودن یکی دیگر از خصوصیاتشان است (لش بودن). عینک رین بن(از اون کلفتاش)  میزنند. خصوصیتی که در خانوم ها و اقایون برابر است سیگاری بودن است. اگر سیگار نمی کشید قید کافه رفتن را بزنید چون بیشتر از نیم ساعت دوام نخواهید آورد.

   از دیگر گونه هایی که به کافه هجوم می اورند روشنفکران هستند که خصوصیتشان شامل موارد زیر می باشد:
   هر روز با یک تیپ قیافه به کافه می ایند ، یک روز تمیز و شیک روز دیگر هپلی و در خود فرو رفته. همیشه خودکار و کاغذ همراهشان است تا به تعبیر خود افکارشان را بالا بیاورن. تک و خاص هستند اگر همه تایید کنند انها تکذیب می کنند و بالعکس و اگر هم عده ای تایید و عده ی دیگر تکذیب کنند انها با این جمله همه را محو خود می کنند که "نه میشه تایید کرد نه تکذیب بلکه..." (اینجاست که لامپ هزاری که در سرشان است و انها را روشن فکر کرده است روشن میشود و خود نمایی می کند) در همه ی زمینه ها (همه هـــاااا) صاحب نظر هستند مهم نیست که چیزی حالیشون هست یا نه مهم اصل تایید و تکذیب است که رعایت شود.


خصوصیات یک کافه:

   کافه هرجه تاریکتر ،بهتر. از نورهای کم و در زاویه های بیخود استفاده کنید. تهویه نامناسب ، فضای کافه باید مه(دود)آلود باشد. منوی خاص ، از نوع طراحی که می تونه درب یک طویله باشه که باز میشه تا یه تیکه برگه و موارد داخل منو که خاص بودن منوی شما رو کامل میکنه. به طور مثال چند اسم ایتالیلایی یا اسپانیولی درش به کار ببرید. وجود نوشیدنی با اسم کافه در هرچه خاص تر شدن منو به شما کمک می کند.
   جایی را به تراوشات ذهنی کافه نشینان اختصاص بدهید حال می خواهد اینکه امروز با چه کسی لاس زده است باشد. برای کافی من (همون قهوه چی) می توانید از دخترهای هنری استفاده کنید یا اقایون بسیار بسیار خون گرم! برای دیوارهای کافه سری به دست فروش های خیابان انقلاب زده و هرچه عکس دارند مهم نیست چی ، چه کسی ، کجا بلکه مهم سیاه سفید بودن و هنری بودنشان است. وجود یک کتابخانه میتواند نمای خاصی به کافه ی شما بدهد. برای پر کردنش هم همان موقعی که برای خرید عکس به خیابان انقلاب رفته اید از دست فروشها چند کیلو کتاب گرفته و قفسه های کتابخانه را پر کنید. وجود یک شی قدیمی هم بسیار مناسب است مانند رادیو ، تلویزیون ، گرامافون ، سه تار ، دسته خر...
 

   در کافه چه گفته میشود :
   اصولاً 90 درصد از حرفهایی که در کافه زده می شود زمانی که از کافه خارج می شوید به فراموشی سپرده خواهد شد بنابراین نگران حرفهایی که میزنید نباشید. در زیر چند نمونه از پرطرفدارترین بحث ها را برای شما میاورم:

   ازادی جنسی
یکی از بحث های بسیار مطرح در کافه صحبت از ازادی جنسی است (یکی از انواع لاس زدن)! به این صورت که شما یکی از خانوم های هنری را به کافه اورده و شروع به صحبت (فک زدن)می کنید به قدری صحبت میکنید که طرف مقابل به محتوای حرفهای شما توجهی نکند و بلکه به میزان رای ملت... !!! ببخشید... بلکه ، میزان صحبت های شما در خاطرش بماند به این مرحله که رسیدید طرف مقابل به این می اندیشد که لابد شما گهی هستید دقیقا در همین مرحله شما شروع به صحبت در باره ی آزادی های جنسی می کنید و اینکه انسان ازاد به دنیا امده و نباید خود را اسیر تفکرات پوسیده کرد و... با بیان این مطالب شما طرف مقابل را در مچ خود دارید و طرف بدبخت برای اینکه جلوی شما کم نیاورد مجبور میشود به شما ب... و شما موفق شده اید!

   گوز و شقیقه (اصلی ترین نوع بحث در کافه)!
در این نوع بحث یکی از لزومات آن تعداد افراد بالای 4 نفر می باشد. به این ترتیب می باشد که شما به طور مثال در باره ی گوز در حال بحث هستید  بعد از یک ساعت به خود می آیید و می بیینید در حال بحث در باره ی شقیقه اید. هدف در این گونه بحث مهم نیست و صرفا بحث کردن (فک زدن) ملاک است.

   نکته: اگر در جمعتان کسی خواست که درباره ی اخبار روز ، اتفاقات و... صحبتی کند سریعا با جواب های : همه شان یکی هستند ، سیاست پدر مادر نداره ، از ما گذشت و کون لقشون او را ساکت کرده و درگیر چنین بحث های کثیفی نشوید!

   در پایان امیدوارم به کسی بر نخورده باشه اینجانب به صرف دانشجو(بیکار) بودن کافه نشین می باشم و بعضی از این خصوصیات را نیز دارم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 23:12 توسط مسدود |

   همونطور که می دونین تو جامعه ی کنونی ِ کشور ِ ما ، همه چیز «ایده آل» و بر وفق مراده! فقط یه سری ایراد ِ خیلی خیلی ناچیز وجود داره که «انشاء ِ الله» به لطف ِ مدیریت ِ بی نظیر حل میشه. فقط باید صبور باشین! باید ذکر کنم اکثر ِ این ایرادات ِ ناچیز از نبود ِ یه چیز ِ بسیار ناچیز نشأت می گیرن. اگه گفتین اون چیز ِ ناچیز چیه ، مطمئن باشین از «آی.کیو»ی بالایی برخوردارین!! ها! آره! درست حدس زدین! اسمش چی بود؟!! «...ده خونه؟!!» نگید دیگه بی ادبا! بگید «روسپی سرا» که به زبان ِ کشورمون هم تو گزینش ِ بهتر ِ واژگان ِ پارسی کمک کنین!

   حالا فکر می کنین واسه چی باید همچین «مکان»ی تو جامعه وجود داشته باشه؟! خب معلومه! کافیه یه نگاه به هر جا که دلتون می خواد بندازید! این که می گم هر جا بدون اغراق میگمـ ــا!  تو خیابون که رد میشین جوونای رشید ِ کشورتون (که البته خون ِ رستم و سیاوش و کوروش و خسرو _!_ تو رگاشون جریان داره!) رو نگاه کنین! امکان نداره یه جنس ِ «ضعیف» که رد میشه برنگردن و (تا پایان ِ زاویه ی دید) بهش خیره نشن! انقدر هم قدرت ِ تشخیص شون بالاست تفاوت ِ بین ِ یک «روسپی» و یک «جنس ِ مونث ِ معمولی» رو نمی فهمن! خب این فرمول دقیقاً در مورد مراکز خرید و چهارراه های شلوغ و همه ی کوچه پس کوچه های شهر ِ قشنگمون صدق می کنه!

   بریم سراغ سرویس های بهداشتی که از مکان های واقعاً مورد ِ علاقه ی خود ِ بنده هستن! (به هر حال همه به دنبال ِ تخلیه ی روحی هستن ، مگه ما آدم نیستیم؟!!) یه نگاه ِ عمیق تری به پشت ِ در ِ مستراح های شهر بندازین و ایمان بیارین به آغاز ِ فصل ِ «کف»! بازار ِ تبلیغات رو زدن ترکوندن! باور کنین. از آگهی های 5×5 گرفته تا 50×50 ! آگهی های آماده به کار و آگهی های استخدام! حتی گاهی می نویسن که باید وضع ِ رزومه ی طرف در چه حال باشه تا استخدام شه!

   حالا سراغ «مکان»های ویژه ای میریم که من بعد ِ این همه سال هنوزم برام عجیبه که...!! دانشگاها! دانشگاه ِ آزاد ِ «اسلامی» که علناً نیمی از دانشجوهاش فقط برای یافتن ِ یک عدد «پارتنر» یا «جی.اف و بی.اف» دانشجو شدن! «اف.بی.آی» ِ دانشگاه هم که طبق ِ معمول خودشم کمی می خاره! یه «مکان» ِ ویژه ی دیگه هم هیئت های سیار ِ عزاداری یا به اصطلاح «دسته»ها هستن که نیمی از زنجیرزن هاشون دنبال ِ کاغذ و خودکار برای دادن ِ شماره و اثبات ِ روابط ِ اجتماعی ِ فوق العاده قوی ِ خودشون هستن!

   حالا خودتون حساب کنید اگه یه «روسپی سرا»ی بزرگ تو مرکز ِ شهر تاسیس می شد چقدر از مشکلات ِ ما حل می شد! اون قشری که تو خیابونا و مراکز ِ خرید و از این قبیل جاها دنبال ِ این مسائلن می رفتن تو جای مناسبش و در نتیجه ترافیک کلی کاهش پیدا می کرد! قشری که تو دست به آب ها کار می کنن هم پول ِ ماژیک هارو می ذاشتن تو جیبشون و میرفتن تو کار ِ تبلیغات و در نتیجه تبلیغات ِ کشورمون پیشرفت می کرد!! اون دانشجوها هم دیگه نمی اومدن دانشگاه و در نتیجه ورودی و خروجی ِ دانشگاه هامون خیلی مفیدتر می شد!! هیئت های سیار هم انقدر شلوغ نمی شدن که یه بیماری مثل ِ من ده روز ِ تمام سر درد بگیره و در نتیجه منم پول ِ قرصارو می ذاشتم جیبم و می رفتم سیگار می خریدم که این سیگار فروشا یه کم وضعشون بهتر شه! حالا تو همه ی این قشرایی که گفتم اون بخش از اقشار که به اصطلاح قراره نقش ِ «مفعول» رو بازی کنن می رفتن تو این «روسپی سرا» مشغول به کار می شدن و در نتیجه اشتغال زایی می شد که این توی اقتصاد کشورمون تاثیر ِ به سزایی می ذاشت. تازه شم ! همه ی این اتفاقات دست به دست ِ هم می دادن که وضع ِ فرهنگی ِ کشور ِ کهن ِ ما از این بهشتی که هست صد برابر بهتر بشه و در نتیجه طی ِ یک حرکت ِ فوق ِ «خودجوش» ، مشت ِ محکم تری به دهان ِ آمریکا و انگلیس و اسرائیل می زدیم!

   خیلی حرف زدم. هر «مکان» ِ دیگه ای که جا انداختم به گنده گی ِ خودتون ببخشین. باید اینم بگم که اصلاً هدفم بی احترامی به اونایی نیست که اونجوری نیستن! اگه هم کسی بهش بر می خوره حتماً اونجوریه دیگه! (لبخند!)


...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 20:44 توسط می سنگ |

یه پیشنهاد برای این دوستانی که موسیقی زیر زمینی کار می کنن دارم.

   بجای اینهمه سختی کشیدن که معلوم نیست بجایی برسه یا نه بیایید طی یک برنامه ی سی ساله موسیقی رو مقدس کنید و براش داستان سرایی کنید. حالا این یعنی چی؟ مثلا بگید چایکوفسکی رو به خاطر موزیک دینی و انقلابی که داشت با آب ِ وبادار به شهادت رسوندن. یا مثلا جان لنون رو برای اینکه مذهب رو در دنیا ترویج می داد و طرفدار حکومت الله بر روی زمین بود ترور کردن. یا اینکه کرت کوباین رو وقتی با گروه چهار نفرش  در راه تسخیر سفارت استعمار پیر بود به شهادت رسوندن.

   خوب حالا نسل بعد از شما هر کاری بخوان می تونن انجام بدن ، ساعت یک نصف شب "بلک متال" هم بزنن ملت براشون هد می زنن و شما رو دعا می کنن .

باور نمی کنید؟ خب چی کار کنم ، کرید دیگه! یعنی واقعا این شبا همچین حسی ندارید؟


اصلاً حالا که اینجوری شد برای بیشتر فهموندن موضوع به شما مجبور می شیم از متخصص ِ موسیقی ِ نشریه کمک بگیریم:



   «تصویری که در بالا مشاهده می کنید بخشی از یکی از سمفونی های عزاداری ِ این روزهاست. اثری جاودانه از کنسرتوی عرعر موسوم به «در ستایش ِ «آقا»!». همانطور که می بینید یک سیکل ِ تکرار ِ بی نهایت را پیش رو داریم. همینطور یک میزان نمای 6/8 و یک ریتم ِ تکراری ِ سیاه ، چنگ ؛ سیاه ، چنگ... .

   دو گروه ارکستر در رویروی هم می ایستند ، گروه اول نت های خطوط پایینی (کلید فا) را می خوانند و گروه دوم نت های خط بالایی (کلید سل) را. معمولا در این نوع گروه ها خطوط پایینی را یک سری از الاغ های آشنا به آواز می خوانند که صدای بم تری دارند (این هنرمندان را الاغ های تنور و باریتون-باس می نامند). خطوط بالایی را هم یک سری از الاغ هایی می خوانند که صدای نسبتاً زیرتری دارند (این هنرمندان را الاغ های عرعرو یا آلتو و سوپرانو می نامند).

   یکی از مزایای این نوع موسیقی این است که اصلاً نیازی به این حرف هایی که ما زدیم ندارد. یعنی هر کس می تواند هرجور خواست بخواند. فقط این مهم است که صدای فراخواندن شخصی که برایش عر می زنند و صدای عرعر ِ سوپرانو خوان های گرسنه به گوش برسد. گواه این تحلیل بنده نت هایی ست که در بالا می بینید. می بینید که هر گروه هشت نت را همزمان اجرا می کند! شگفت انگیز است!

   در کدام یک از اپراهای واگنر چنین چیزی دیده می شود؟! خب این برتری این نوع موسیقی را می رساند. بعد هی بیایید بگویید بتهوون موسیقی می دانست. اگر واقعاً می دانست او هم به جای خواندن آن دری وری ها در سمفونی 9 از یک سری نت سرشار از عر عر در مدح ناپلئون بناپارت استفاده می کرد!!»

برگرفته از مقاله ای در نشریه ی «عرعر نیوز».

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:41 توسط مسدود |